تبليغاتX
همسفر تنهایی

همسفر تنهایی

نمیدونم

سلام بعد از یه مدت طولانی اومدم با کوله باری از اتفاقات بد.نمیدونم چی بگم فقط باید بگم از همه چیزو همه کس خسته شدم دیگه نمیتونم ادامه بدم نمیدونم باید تقاص چیرو پس بدم .دلم میخواد برگردم به ۶سال پیش به زمانی که تازه خودمو پیدا کرده بودم ولی همه ی اینا خیالاته .اخه خدا جووووووووووون من چه گناهی کردم منی که همش به یادتم چرا با من اینطوری میکنی؟خدایا ازت میخوام این روزای زشتو زود بگذرونی و به همه بفهمونی زندگیو وفاداری یعنی چی بفهمونی که برای چی اونارو به این دنیا اوردی  و برای چی اونارو میخوای ببری.کمکم کن

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 16:12  توسط شادی  | 

سفر

پس از لحظه های دراز ٬بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تاروپود خفته ی مرا لرزاند. و هنوز من ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز سایه ی دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد. و هنوز من پرتوی تنهای خودم را در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد و لنگری امد و رفتنش را در روحم ریخت و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت: برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ٬ دستی سایه اش را از روی وجودم برچید ولنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 14:43  توسط شادی  | 

سکوت

اینجا من هستم ، سکوتی محض ، سکوتی شکسته و در هم بخاطر

هر روز ندیدن تو...

اینجا من هستم ، تهی از زندگی و روز مردگی ، خالی تر از همیشه

با کلافی درهم و پیچ در پیچ...

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادم...

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی...

من هستم و سازی مبهم...

اینجا من مانده ام ، تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم...

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور...

من هستم و یکرنگی شکسته ام...

اینجا در شهری دور من مانده ام  به انتظار اینکه هر لحظه میایی...

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ که سینه ام را هر آن می درد...

اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است...

من هستم و سیمایی شکسته تر از همیشه...

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو ، حتی کلمات

هم دگر از نوشتن دردهایم عاجزن..

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 18:44  توسط شادی  | 

محسن افشانی

تقدیم به همه اونایی که عاشق محسن هستن

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 19:48  توسط شادی  | 

خدای من...دگر فقط تورا می خواهم...می خواهم برایت بگویم راز دل خویش را...

 

می ترسم...می ترسم از اینکه بگم دوستش دارم...

 

او نمی داند که با دل من چه کرده است...

 

نمی داند دلی را اسیر خود کرده است...

 

هنوز در باورم نیست دل به او داده ام و او شده تمام هستی ام...

 

 

به یاد می اورم روزهای اول اشنایی را...

 

امدنش زیبا بود...

 

انقدر زیبا سخن می گفت که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی

 

اری...

 

اولین عشقم...

 

بار خدایا! گویی تو تمام زیبایی های عالم رادر سخنان او گنجانده بودی

 

و اینگونه مرا اسیر او کردی که دل کندن از او برایم شد محال...

 

و داشتن او بزرگترین ارزویم در زندگی...

 

 

حال که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد... چگونه بگویم..

 

باور کن بدون او میمیرم...

 

خدای من...امروز به تو می گویم که تو تنها مونس تنهایی های منی...

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 19:30  توسط شادی  | 

 

 

از بی عشقی داشتم هلاک می شدم که آمدی عاشقت شدم

آرام و زیبا آمدی همچون باران با طراوت و تازه بودی عاشقت شدم

شب ها با تو در رویاها بودم بیدار تا سپیده که عاشقت شدم

در آغوشت مثل کودکی آرام خفتم تا خوابی شیرین دیدم عاشقت شدم

حس خوبی بود وقتی که در آغوشت بودم بوسه ای جانانه کردم و عاشقت شدم

تنها روشنی راه عاشقییم تو بودی تو بودی ستاره که عاشقت شدم

حالا از عمق قلبم می گویم که دوستت دارم که اینگونه بود که عاشقت شدم 

 

    (ای-آر)

 

چه شیرین بود هنگامی که به من گفتی دوستم داری و چه تلخ بود هنگامی که دیگر پیشم نبودی.

چه زیبا بود هنگامی که سرت بر روی شانهایم بود و چه زشت بود هنگامی که دستانت در دستان دیگری بود.

چه روشن بود هنگامی که به آینده می اندیشیدی و چه تاریک بود هنگامی که ستاره شبهایم نبودی.

چه مهربان بودی هنگامی که می خندیدی و چه خشمگین بودی هنگامی که گفتی با دیگری هستی.

چه خندان بودم هنگامی که مال من بودی و چه گریانم که اینگونه زندگییم به پایان خواهد رسید.

 

دیدار به قیامت...                             (ای-آر)

 

 

روزها

تا به امروز که هزار و سیصد ده روز از اولین روز که بهترین روز زندگیم بود می گذرد.

این چند روز مثل آنروز که از آن کوچه هر روز می گذشتم-می گردم تا خاطرات آن روز یادم آید.

اما این روزها نیستند که یاد آور آن روزند بلکه عشق تو در آن کوچه در آن روز یاد آور آن روزند.

این روزها می گذرند ولی روز به روز عشقم به تو نسبت به دیروز بیشتر می شود.

تا اینکه تو امروز آمدی تا من مثل هر روز حسرت آن روز را نخورم.

پس بیا روزها را با هم بپیماییم تا هر روز زیبا تراز دیروز بگذرد و عشقت در دلم هر روز و هر روز بیشتر شود.

به امید روزی زیبا همچون آنروز...

   (ای-آر)


 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 15:29  توسط شادی  | 

قلب

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز یه حادثه ای رخ داد . حال دختر خوب نبود... نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت : می دونی ... من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟ ...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...  وقتی بهوش اومد وچشمانش را باز کرد ، دکتر بالای سرش بود . به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید ، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید... در ضمن این نامه برای شماست ! ...

دختر نامه رو برداشت،نامه ای بی نامو نشون،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود:

 سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم... پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم... اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

                                           (عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دخترداده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد ...و به خودش گفت چرا حرفاشو باور نکردم .....

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 15:58  توسط شادی  | 

رويش عشق سرآغازكتاب من و توستگوش كن ،اين صداي دل يك بلبل مست،درتمناي گلي است،كه به

 او مي گويد،تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستي و شيدايي و عشق همه تقديم تو باد


هيچ كس نمي تونه به دلش ياد بده كه نشكنه ولي من حداقل مي تونم بهش ياد بدم كه وقتي شكست

 با لبه هاي تيزش دست اوني را كه شكسته نبره

 

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 15:48  توسط شادی  | 

بي تو بودن

وقتی میری مدرسه یادت میدن که ۱سال=۱۲ ماهه٬ ۱ماه=۴هفته٬۱هفته=۷روز٬ ۱روز=۲۴ساعت٬

۱ساعت=۶۰دقيقه است اما هيچ كس به من نگفت يك دقيقه بدون تو =۱۰۰ ساله

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 15:52  توسط شادی  | 

سلام بچه ها هیچ وقت اینقدر فکرم مشغول نبوده یه مشکل بزرگ پیش اومده برای خودم نه برای یکی که از خودم بهم نزدیک تره فقط میخوام برام و بخصوص برای اون دعا کنید همین 
+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 15:39  توسط شادی  |